زن کشاورزی
بیمار شد، کشاورز به سراغ یک راهب بودایی رفت و از او خواست برای همسرش دعا
کند. راهب دست به دعا بر داشت و از
خدا خواست همه بیماران را شفا بخشد. ناگهان کشاورز دعای او را قطع کرد و گفت
:
" صبر کنید! از شما خواستم برای همسرم دعا کنید و شما دارید
برای همه بیماران دعا می کنید! "
راهب گفت : "من
دارم برای همسرت دعا می کنم."
کشاورز گفت:
" اما برای همه دعا کردید، با این دعا، ممکن است حال همسایه
ام که مریض است، خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمی آید. "
راهب گفت :
" تو چیزی از درمان نمی
دانی، وقتی برای همه دعا می کنم دعاهای خودم را با دعاهای
هزاران نفر دیگری که همین الان برای بیماران خود دعا می کنند، متحد می کنم،
وقتی این دعاها با هم متحد شوند، چنان نیرویی می یابند که تا
درگاه خدا می رسند و سود آن نصیب همگان می شود.
دعا
های جدا جدا و منفرد، نیروی چندانی ندارد و
به جایی نمی رسد!
زماني در شهرِ باستانيِ اَفکار، دو مردِ دانشمند زندگي مي کردند که با هم بد بودند و دانشِ يکديگر را به چيزي نمي گرفتند. زيرا که يکي وجود خدايان را انکار مي کرد و ديگري به آن ها اعتقاد داشت. يک روز آن دو مرد يکديگر را در بازار ديدند و در ميان پيروانِ خود در باره وجود يا عدمِ خدايا به جر و بحث پرداختند. و پس از چند ساعت جدال از هم جدا شدند. آن شب منکرِ خدايان به معبد رفت و در برابر محراب خود را به خاک انداخت و از خدايان التماس کرد که گمراهي گذشته او را ببخشايند. درهمان ساعت آن دانشمند ديگر، آن که به خدايان اعتقاد داشت، کتاب هاي مقدسِ خود را سوزاند. زيرا که اعتقادش را از دست داده بود.
صبح
هنگامیکه از خواب بر خواستم به آسمان نگاه کردم و
گفتم:خدایا مرا ببخش برای همه وظایفی که بر دوشم بوده ولی تا به
امروز آن ها را انجام نداده ام. هنوز چند دقیقه ای از
گفتن این جمله نگذشته بود که کودک سه ساله ام با سر و صدا وارد شد و
گفت:"مادر با من بازی می کنی؟ او با چنان شور و حرارت و خواهشی از من
این تقاضا را کرد که مجبور شدم به او پاسخ مثبت دهم. بعد از چند ساعت بی
وقفه بازی کردن توانستیم بین انواع کامیون و تفنگ و عروسک و کلاه های
کهنه و خنده های بلند، هزاران افکار خاص و صد ها امید و رویا رابا هم
تقسیم کنیم.
شب وقتی زمان دعا رسید
او را دیدم که در اتاقش دست هایش را رو به آسمان کرده و آهسته زمزمه می
کند:
"خدایا به خاطر بازی
امروز با مادرم از تو سپاسگذارم."و من فهمیدم امروز تنها روزی بود که وقتم
را بیهوده تلف نکردم و وظیفه ام را به خوبی انجام دادم و برای
کودکم روز بسیار باشکوهی را در خاطرش به ثبت رساندم.
گفت: سلام!
گفتم: سلام!
معصومانه گفت: می مانی؟
گفتم : تو چطور؟
محکم گفت: همیشه می مانم!
گفتم: می مانم.
روزها گذشت. روزی
عزم رفتن کرد. گفتم: تو که گفته بودی می
مانی؟!
گفت: نمی توانم!
قول ماندن به دیگری داده ام .... باید
بروم!
خدا شکر سالم است، چشم ها و دست ها و پاهای کوچکش همه در اندازه های کوچکتر و لبخند شیرینش، دورانی سختی را به پایان رساندی و موجود زنده ای را درخود پروراندی و به خواست خداوند به او زندگی بخشیدی و اکنون معنابخش یکی از زیباترین کلمات عالم هستی، مادر
-- طفلک بیچاره! معلوم نیست از
گرسنگی مرده یا از سرما!
-- حتماً یکی از این بچه
های خیابونه که از دست مامورهای جمع آوری دررفته.
دومی جمله اش رابا چنان لحنی ادا کرد که گویا در مورد موجودی غیر
انسان حرف میزند، گویا کسی داستان دخترک
کبریت فروش را برایش تعریف نکرده بود.
پدر راهنمایی می کرد و پسر در
حالی که نگاهش با چپ و راست شدن دست پدرش همراه شده بود به سخنانش گوش می
کرد.
-- زن مثل گردو می مونه باید خردش کرد و بعد
مغزش را درآورد و جوید.
-- زن مثل زعفرونه باید
حسابی بکوبیش تا خوب عطر و رنگ بده.
-- زن مثل نمد
میمونه باید یک نقشی بهش داد و تا میخوره کوبید تو سرش تا شکل
بگیره.
-- زن مثل ……………
پسر فریاد کشید : مواظب باش داره می سوزه …
پدر دستش را گزید و برسرش کوبید و گفت: خدا به دادم برسه، بيچاره شدم،
این عزیزترین لباس مادرته!!
پول که نداشت، هرچی هم نامه نوشته بود به سازمان و دانشگاه، پولی
برای تحقیقاتش
ندادن. تو خوابگاه روی
تختش دراز کشیده بود که از بلندگو صداش کردن !!
رفت دم
در ..... یه مرد شیک با یک دسته گل
به استقبالش اومد و بدون اینکه حرفی بزنه گل و یک پاکت رو
به دستش داد و رفت !! طاقت نداشت که
برسه توی اطاقش، همون جا پاکت رو باز کرد !! یه چک بود به مبلغ ۶
میلیون ... یه نامه هم بود
؟!
شروع کرد به خوندن نامه: بدین وسیله از شما دعوت می شود تا با سفر به کشور
ما ....
درجا خشکش زد ، دسته گل از دستش افتاد ، فکر می
کرد خواب می بینه !
دسته گل رو برداشت و
رفت ...
همش توی خواب کابوس می دید، دیگه کلافه شده بود. از خواب بیدار شد. می خواست بره تا یه قرص آرام بخش بخوره تا راحت بخوابه. ولی هرچی سعی کرد نتونست از جاش تکون بخوره. پتو رو زد کنار ! تازه یادش اومد که پاهاش رو توی جنگ از دست داده. باید از ته دل کمک می خواست تا یه نفر بیدار بشه و ......
ياد مردان رشيد سرزمين ايران جاودانه باد
روزي مردي نزد شيوانا آمد و از
فقر و تنگدستي گله كرد. او گفت كه در دهكده زميني كوچك و كلبه اي محقرانه دارد و متاسفانه دخل و خرجش كفاف تامين معاش خانواده را نمي دهد و هر روز از روز قبل فقير تر و تنگدست تر مي شود. او گفت كه در دهكده براي او كاري نيست و تمام
اهل خانه چشم اميدشان به اوست تا كاري براي خود دست و پا كند و درآمدي كسب
نمايد. اما هيچ كاري پيدا نمي شود و او نمي داند كه چه
كند؟
شيوانا از مرد پرسيد:" اگر تو همين الآن در راه
بازگشت به خانه بميري و از دنيا بروي. خانواده ات چه مي كنند!؟ "
مرد فكري كرد و گفت:" خوب آنها اول برايم عزاداري مي كنند و بعد چون گرسنه هستند و بايد براي خود غذايي دست و پا كنند
هـر چـه دارند را جمع مي كنند و زمين و كلبـه را مي فروشند و بــه
شهر ديگــري مي روند و در آنجا دسته
جمعي كار مي كنند تا خودشان را سير كنند. "
شيوانا از
مرد پرسيد:" اگر همين الآن زلزله اي بيايد و همه چيز حتي همان كلبه و زمين را از
بين ببرد و چيزي براي فروختن و كسي براي خريدن در دهكده
باقي نماند اما تو و خانواده و بقيه اهل دهكده به فرض محال
زنده بمانيد، آنگاه چه مي كنيد؟"
مرد تنگدست فكري كرد و
گفت:" خوب ! اندكي قوت لايموت جمع مي كنيم و دسته جمعي به
شهر ديگري مهاجرت مي كنيم و دسته جمعي هر جا كاري بود مستقر مي شويم و زندگي كولي وار را شروع مي كنيم!"
آنگاه
شيوانا تبسمي كرد و گفت:" خوب! حتما بايد بميري و يا حتما بايد زلزله اي بيايد تا تو و خانواده ات به خود تكاني بدهيد و
مهاجرت را شروع كنيد.
تا زنده اي كمي تلاش به خرج دهيد و اگر لازم آمد همين امشب مهاجرت را
شروع كنيد.
پير مرد روستا زاده ای بود که يک پسر و يک اسب داشت. روزی
اسب پيرمرد فرار کرد، همه همسايه ها برای دلداری به خانه پير مرد آمدند و گفتند:عجب
شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!
روستا
زاده پير جواب داد: از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسی من بوده
يا از بد شانسی ام؟ همسايه ها با تعجب جواب
دادن: خوب معلومه که اين از بد شانسيه!
هنوز يک هفته از اين ماجرا نگذشته بود که اسب پير مرد به همراه بيست
اسب وحشی به خانه بر گشت. اين بار همسايه
ها برای تبريک نزد پير مرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بيست اسب
ديگر به خانه بر گشت! پير مرد بار ديگر در جواب گفت: از کجا ميدانيد که اين از خوش
شانسی من بوده يا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پيرمرد در ميان اسب های وحشی،
زمين خورد و پايش شکست. همسايه ها بار ديگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پير گفت:
از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسی من بوده يا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسايه
ها با عصبانيت گفتند: خب معلومه که از بد شانسيه تو بوده پير مرد کودن!
چند روز بعد نيرو های دولتی برای سرباز گيری از
راه رسيدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ
در سر زمينی دور دست با خود بردند. پسر کشاورز پير به خاطر پای شکسته اش از اعزام،
معاف شد. همسايه ها بار ديگر برای تبريک به خانه پير مرد رفتند: عجب شانسی آوردی که
پسرت معاف شد! و کشاورز پير گفت:از کجا ميدانيد که...؟
فردی با هوش که در حال سفر کردن بود، سنگ با ارزشی را از
يک رودخانه پيدا کرد. روز بعد مسافری را ديد که بسيار گرسنه بود. فرد باهوش سفره اش
را باز کرد تا او را در غذای خود سهيم کند. مسافر گرسنه سنگ با ارزش را ديد و از وی
خواست تا سنگ را به او بدهد. او نيز بلا درنگ سنگ را به آن مسافر گرسنه داد. مسافر
در حالی که به خوشبختی خود ميباليد، آنجا را ترک کرد. او ميدانست که سنگ به حد کافی
ارزش دارد، تا او را در طول زندگی تامين کند. اما چند روز بعد بر گشت تا سنگ را به
صاحبش باز گرداند. او گفت من خيلی فکر کرده ام و ميدانم که اين سنگ چقدر با ارزش
است. اما آن را به شما باز ميگردانم تا شايد چيز بهتری به من هديه بدهی.
به من آن چيزی
را بده که در درون توست و تو را قادر ساخته که اين سنگ با ارزش را به من هديه
بدهی.
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِزيباروي کشاورزي
بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه
بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن
قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج
کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو
ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که
تو عمرش ديده بود به بيرون دويد.فکر کرد يکي از گاوهاي
بعدي، گزينه بهتري خواهد بود، پس به
کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه.
دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود!
در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري
شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر
باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و
از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند
بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و
لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد
جوان بود!در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار
گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد...
اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب
مردي، سالها، بيهوده سعي کرد
عشق زني را که بسيار دوست داشت، بر انگيزد.
اما سرنوشت سرشار از کنايه است، درست همان روزي که
زن پذيرفت که با او ازدواج کند، مرد فهميد
که او بيماري درمان ناپذيري دارد و مدت درازي زنده نمي ماند.
شش ماه بعد، زن در آستانهء مرگ از او خواست: قولي به
من بده: ديگر هرگز عاشق نشو. اگر اين اتفاق
بيفتد، هر شب بر مي گردم و تو را مي ترسانم. بعد چشمهايش را براي هميشه بر هم
گذاشت.
مرد ماهها سعي کرد از نزديک شدن
به زنان ديگر پرهيز کند، اما سرنوشت طنز خاص خودش را دارد و مرد دوباره عاشق
شد.
وقتي براي ازدواج آماده مي شد، روح عشق سابقش به
وعده اش عمل کرد و ظاهر شد و گفت: داري به
من خيانت مي کني. مرد پاسخ داد : سالها سعي کردم قلبم را تسليم تو کنم و تو جوابي
به من نمي دادي. فکر نمي کني براي شادي، سزاوار فرصت دوباره اي باشم؟ اما روح عشق
سابقش بهانه اي بر نمي تافت و هر شب از راه مي رسيد و او را مي ترساند.
جزئيات اتفاقاتي را که در طول روز براي مرد رخ داده
بود براي مرد تعريف مي کرد. مرد ديگر نمي
توانست بخوابد، و سر انجام تصميم گرفت نزد استادي برود.
به استاد گفت: روح بسيار زرنگي است. همه چيز را مي داند، تمام
جزئيات را! دارد نامزدي ام را بهم مي زند،
ديگر نمي توانم بخوابم، و تمام لحظه هايي که با نامزدم هستم، اعصابم ناراحت است.
احساس مي کنم کسي تماشايم مي کند. استاد به او آرامش داد و گفت: برويم اين روح را
برانيم.
آن شب وقتي روح برگشت، قبل از
اينکه کلمه اي بر زبان آورد، مرد گفت: تو
که اين قدر روح خردمندي هستي، بيا معامله اي با من بکن. تو تمام مدت مرا مي بيني،
حالا سوالي از تو مي پرسم. اگر درست گفتي نامزدم را ترک مي کنم و ديگر هرگز به زني
نزديک نمي شوم. اگر اشتباه گفتي، قول بده که ديگر به سراغم نيايي ، وگرنه به حکم
الهي، تا ابد در تاريکي سرگردان باشي.
روح با اعتماد به نفس بسيار، گفت: موافقم. امروز عصر در بقالي، يک
مشت گندم از داخل کيسه اي برداشتم. روح
گفت: ديدم سوالم اين است: چند دانه گندم در مشتم گرفتم؟ در همان لحظه روح فهميد که
نمي تواند به اين سوال پاسخ بدهد. براي اينکه محکوم به تاريکي ابدي نشود، تصميم
گرفت براي هميشه ناپديد شود.
دو روز بعد
مرد به خانه استاد رفت. آمده ام تشکر کنم. استاد گفت: از اين فرصت استفاده کنم تا درسي را به تو بياموزم که بخشي از وجود
توست.
اول، آن روح مدام به سراغت مي
آمد، زيرا مي ترسيدي. اگر مي خواهي از نفريني رها شوي، به آن اهميت نده .
دوم، آن روح از احساس گناه تو سوء استفاده مي کرد: وقتي خود
را گناهکار بدانيم، همواره، ناهشيارانه، منتظر مجازاتيم.
و سوم، کسي که تو را براستي دوست داشته باشد، وادارت نمي کند چنين قولي بدهي. اگر مي خواهي عشق را بفهمي،
آزادي را بياموز.
خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر
اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود.
بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا
پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود. پس
تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه. اون همينطور يه پاکت
شيريني خريد.
اون خانم نشست رو يه
صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود. تا هم با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.
کنار دستش. اون جايي که پاکت شيريني اش بود يه
آقايي نشست روي صندلي و شروع کرد به خوندن
مجله اي که با خودش آورده بود.
وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت.
آقاهه هم يه دونه ورداشت. خانومه
عصباني شد ولي به روش نياورد. فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو
عجب رويي داره. اگه حال و حوصله داشتم
حسابي حالشو ميگرفتم.
هر يه دونه
شيريني که خانومه بر ميداشت. آقاهه هم يکي ور ميداشت.
ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره
بشه.
وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود.
خانومه فکر کرد. آه. حالا اين آقاي پر رو و
سو استفاده چي چه عکس العملي نشون ميده؟؟؟؟
آقا با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت دو قسمت
کرد و نصفشو داد خانومه و نصف ديگه شو خودش
خورد.
اه. اين ديگه خيلي رو ميخواد. خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش
در نميومد.
در حالي که حسابي قاطي کرده بود. بلند
شد و کتاب و اثاثش رو برداشت و عصباني رفت براي سوار شدن به
هواپيما.
وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما. يه
نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره.
که يک دفعه غافلگير شد. چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش
هست.