آرنولد گلاسکو:
زمانی که به ناچارتسلیم ضرورت می شوید، آنچه که اتفاق می افتد، پیشرفت است.
ویلرمک میلان :
پیشرفت واقعی دراثردستیابی به حقایق نوین می باشد.
رالف بارتن پری :
مردی به اوج قابلیت وهنر خویش می رسد که به دنبال کمال بوده و ازاهداف غیرممکن پیوسته گریزان باشد.
ازفرصت استفاده کنید.
حضرت مسیح (ع):
بخواه بهت خواهند داد. بجو، خواهی یافت. به دربکوب ، به رویت بازخواهد شد. زیرا هرکسی می خواهد دریافت می کند . جوینده، یابنده است ، بله هرکسی به دربکوبد به رویش بازخواهد شد.
واندربرگ:
توزیع مجدد فرصت ها و موقعیت ها مهم تراز توزیع ثروت است.
ضرب المثل آلمانی :
زمانی که خداوند مقامی را به انسان ارزانی می دارد به اندازه کافی به وی مغز خواهد داد تا آن را پرکند.
صبورباشید:
توماس جفرسون:
نگران کارنداشتن و بی روزی ماندن نباش. زیرا مردی که مسلح به فنون حرفه اش است هیچ وقت بیکارنمی ماند.
سوایل:
مردی که صبوراست ، برهرچیز تسلط دارد.
لانگ فلو:
بگذاربپاخیزم و دست بکارشوم، تقدیرهرچه می خواهد باشد. درراه تحقق اهدافمان ازهیچ کوشش فروگذارنکنیم . بله یاد بگیر که ساعی باشی و صبوری پیشه سازی.
به تحصیل علم بپردازید:
جان گلن:
هنوزهم می توانیم بسیاری ازچیزها را ازطبیعت و همدیگربیاموزیم.
ضرب المثل ایرانی :
یک پوند تحصیل، محتاج ده پوند عقل سلیم جهت به کاربستن است.
بیشه شلی:
هرچه بیشترمطالعه می کنیم بیشتر متوجه می شویم که نادان هستیم.
براطلاعات خود بیفزایید:
فردریک اکر:
اطلاعات ، اساسی ترین جزء تجارت می باشد. به آنها چنگ بیندازو بدین سان پیشرفت را دو چندان کن.
ویل دورانت:
علم به ما آگاهی می دهد لیکن تنها فلسفه است که به ما خرد ارزانی می دارد.
اسپنسر:
زمانی که دانش و اطلاعات شخص منظم نباشد، هرچه بیشتربداند، بیشترآشفته می گردد.
انگیزه های مناسبی را درزندگی برگزینید:
دیوید آمبروز:
اگراراده برد را داشته باشی به نیمی از کامیابی نائل گشته ای . حال اگرچنین اراده ای را نداشته باشی، نیمی از سرخوردگی را کسب کرده ای .
مری راینهارت :
زنان و مردانی که خواهان جهش هستند هیچ عاملی نمی تواند به اندازه منیت محبوس شده، کارآمد باشد.
ویلیام اسلر:
ما جهت افزودن خلق شده ایم نه برای کاستن.
درست تصمیم بگیرید:
ویلیام جیمز:
زمانی که تصمیم گرفتید و زمان اجرا فرا رسید دیگر توجهی به پیامدها و بازتاب هایش نداشته باشید.
رنه دوبوا:
آدمی خویش را ازخلال تصمیم هایی شکل می دهد که شکل دهنده زیستگاه اوست.
هارولد تایلور:
ریشه و اساس کامیابی حقیقی این است که فرد اراده و عزم واقعی خویش را جهت بهترین بودن درامری به کارگیرد.
ازاستعدادهایتان استفاده کنید:
فرانسیس بیکن:
استعدادهای ذاتی مثل گیاهان و درختان طبیعی می باشند که باید به واسطه دانش، هرس گشته و از عوامل مضردرامان باشند.
آنتوان ریوارولی:
ایده ها سرمایه هایی هستند که دردست اشخاص مستعد به سود دهی می رسند.
ناپلئون بناپارت:
مردم تنها نیازهای خود را مورد ملاحظه قرارداده ، لیکن نسبت به توانایی های خویش بی اعتنا، هستند.
درزندگی اهل عمل باشید:
روزولت:
عاقل باش وعجله کن وقت را تلف نکن و یک کاری بکن برای خودت مقامی دست وپاکن، چرا معطلی.
شکسپیر:
عمل ، ظرافت است.
هامیلتون هولت:
هیچ چیزی با سرسری عمل کردن به دست نمی آید. کامیابی پایدارمستلزم تلاش پیگیروهمیشگی است.
خلاق و مبتکر باشید:
گوته:
اگربخواهی چیزی را خلق کنی، باید خودت کسی باشی.
جان استوارت میل :
فرد مسلح به قوه ابتکار، قابل ترو تواناتر ازجماعت بدون خلاقیت است.
جان راکفلر:
اگرخواهان موفقیت هستی باید راه نارفته ای را بپیمایی تا کامیاب وممتاز شوی.
اندیشه های خوبی را در فکرتان بپرورانید:
پاکستن:
صدای اندیشه قوی تراز صدا و غوغای توپ و تانک است. اندیشه قوی ترازارتش است.
کلایسر:
هرفکرخوبی ، رفته رفته زندگی ایده آل آینده ات را می سازد.
فرانسیس بیکن:
افکارلحظات خود را ثبت کن . زیرا اندیشه های غیرارادیت ، به مراتب کارآمدتر از افکارارادی می باشند.
پیروزمندانه زندگی کنید:
ویلیام جیمز:
کامیابی همان جامه عمل پوشاندن به آمال و آرزوهای فردی است.
چارلزلاکمن:
کامیابی همان (A,B,C) است. یعنی توانایی، شکست ناپذیری و جسارت و شهامت.
آرتورمورگان:
کامیابی ، ماجرای بزرگ زندگی است.
رازداری :
حضرت محمد(ص) :
درکارهای خود از رازپوشی کمک بجویید.
کسی که نتواند راز خود را بپوشاند ازنهفتن رازدیگران ناتوان تراست.
کسی که رازخود را بپوشاند اختیاردردست اوست.
حضرت علی ( ع) :
اسرارخویش را به کسی مگو زیرا سینه که ازحفظ رازخود به ستوه آید نباید ازحوصله بیگانگان انتظارامانت داشته باشد.
سعدی :
رازی که پنهان خواهی با کسی درمیان منه ، اگرچه دوست مخلص باشد که مرآن دوست را نیزدوستان مخلص باشد.
شوپنهاور:
اسرار شخص حال زندانیان را دارند که چون رها شود تسلط برآنها غیرمیسراست.
فرصت:
وین دایر: گذشته ها را گذرانده ایم وعده آینده را به هیچ یک ازما نداده اند. پس ما تنها زمان حال را دراختیار داریم.
وین دایر:
روزهای عمر ما ، ذخایرگرانبهای زندگی ما هستند.
لحظات بین رویدادهای شیرین و دلپذیر، به اندازه همین رویدادها ارزش زیست و لذت بردن را دارند.
مقام جادویی زمان حال را دریابید که زمانی یگانه ومنحصربه فرد است و شما با غرقه شدن درآن، مجالی برای افکارمسموم و رنج آورنمی یابید.
فوربس :
منتظر نباشید که شانس درخانه شما را بزند، اگرمایل هستید که به خانه شانس بروید و فرصت را بیابید به سراغ خانه اش بروید و درش را بکوبید.
جان باروز:
به دنبال فرصت ها عازم بلاد دور و صعود ازکوه مشکلات نشوید. اطراف خود را بنگرید گاهی بهترین فرصت ها جلوی دست شماست.
تقوا و پرهیزگاری:
کنفوسیوس:
آیا کسی را دیده ای که یک روز تمام فکرو خیال خود را صرف تقوا کند، البته چنین کسانی هستند اما من ندیده ام.
تقوا درآن است که عمل نیک را ازنتیجه آن والاتربشماریم.
مرد بزرگ را می توان به راهی واداشت اما به پستی نمی رود. می توان اورا اغفال کرد اما ابله نمی شود.
زنون :
با تقوا و خوبی می توان عالم را خرید.
افلاطون:
به تقوا و پرهیزگاری عادت کنید که درآن توشه آخرت ونجات دنیاست.
امام صادق (ع) :
نگاه به زیادی نماز و روزه مرد نکنید بلکه به پرهیزگاری وامانت داری وی توجه کنید.
قضاوت درباره دیگران :
دکترجانسون:
حتی خداوند هم به قضاوت نمی پردازد مگرپس ازآن که انسان عمرخود را به پایان برساند.
وین دایر:
تفاوت گل زیبا و علف هرز درداوری و قضاوت شما نهفته است.
کنفوسیوس:
مرد بزرگ یکطرفه قضاوت نمی کند.
به قضاوت عمل بس نکن. ببین انگیزه عمل چه بود تا هرکس چنان که هست خود را به تو بنماید.
شخصیت :
وین دایر:
شخصیت هرکس با رفتارش شناخته می شود نه با کلماتی که برزبان می آورد.
اوضاع و شرایط زندگی ، شخصیت انسان را نمی سازد، بلکه نقاط ضعف وقوت او را آشکارمی کند.
وین دایر:
اعتبارو خوشنامی ازدریچه چشم دیگران معنی می شود؛ کنترل آن دردست شماست. تنها چیزی که عنان اختیارش را دردست دارید، شخصیت شماست.
وین دایر:
دارندگان شخصیت سالم نه تنها دربرابرتغییرمقاومت نمی ورزند بلکه می کوشند هرروز زندگی را با تغییرو تحول بیامیزند.
هربرت کاسون:
دربین مردم سه نوع افراد وجود دارد.
1- آنهایی که همیشه به عقب نشینی می پردازند.
2- آنهایی که درجا می زنند.
3- آنهایی که دایم پیش می روند.
موفقیت :
وین دایر:
آسانسوری که بتواند شما را به بالاترین طبقه موفقیت برساند، ازکارافتاده است و شما ناگزیرید که راهروی موفقیت را پله پله بالا بروید.
موفقیت زمانی به دست می آید که با اطمینان و عزمی راسخ جهت تحقق آرزوهای خود گام برداریم و زندگی خود را آن طورکه مایلیم بسازیم.
اگرمی خواهید درهرکاری پیروزمند باشید، باید این طرز فکررا که شکست خوردن بازنده بودن است ازسربه درکنید.
برای انجام هرکاربرجسته وموفقیت آمیز، آرامش خیال، آشتی با خویش، اعتماد به نفس، انعطاف پذیری و چابکی و زیرکی لازم است.
کنفوسیوس:
مطالعه عمیق، ثبات قدم ، پرسش و تحقیق، اندیشه و تخیل مرد را به سوی کمال وموفقیت می کشاند.
مرد فرزانه وموفق ازاین چیزها نفرت دارد: صحبت ازاعمال زشت دیگران ، بدگویی زیردستان ازبالادستان ، بی اعتنایی به آداب ازطرف بزدلان ، تصمیم سریتع ازطرف کم هوشان.
مهرداد مهرین :
هرموفقیتی ازدرون شروع شده است . تا انسان موفقیت را نخواهد و درراه تحصیلش جد وجهد نکند، محال است آن را به دست آورد.
اعتماد به نفس:
وین دایر:
رابطه ای که ازدو نفر، یک نفربسازد ، هریک ازآنها نیم انسانی خواهد بود.
درعزت نفس سخن از نفس درمیان است نه ازمال و مکنت و تایید و تحسین.
امرسون :
من می خواهم گریبان سرنوشت را بگیرم ؛ او نمی تواند سرمرا دربرابر زندگانی خم کند.
سهل بن عبدالله :
هرکس که برنفس خود مالک شد عزیزشد و برنفوس دیگران نیزمالک و مستولی شد.
«ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو.
اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.»
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد.
باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد . باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم:خوراک مرغ !!!
نتيجه اخلاقى:
مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر میکنيم در ديگران نباشد و شاید در خود ما باشد
زن کشاورزی
بیمار شد، کشاورز به سراغ یک راهب بودایی رفت و از او خواست برای همسرش دعا
کند. راهب دست به دعا بر داشت و از
خدا خواست همه بیماران را شفا بخشد. ناگهان کشاورز دعای او را قطع کرد و گفت
:
" صبر کنید! از شما خواستم برای همسرم دعا کنید و شما دارید
برای همه بیماران دعا می کنید! "
راهب گفت : "من
دارم برای همسرت دعا می کنم."
کشاورز گفت:
" اما برای همه دعا کردید، با این دعا، ممکن است حال همسایه
ام که مریض است، خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمی آید. "
راهب گفت :
" تو چیزی از درمان نمی
دانی، وقتی برای همه دعا می کنم دعاهای خودم را با دعاهای
هزاران نفر دیگری که همین الان برای بیماران خود دعا می کنند، متحد می کنم،
وقتی این دعاها با هم متحد شوند، چنان نیرویی می یابند که تا
درگاه خدا می رسند و سود آن نصیب همگان می شود.
دعا
های جدا جدا و منفرد، نیروی چندانی ندارد و
به جایی نمی رسد!
هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد
به دو قورباغه ديگر گفتند : ديگر چاره ايي نيست. شما به زودي خواهيد مرد. دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد به زودي خواهيد مرد.
بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد. بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار. اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد. وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند: مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي؟ معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت.
مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص، دروغ و خيانت، جاه طلبي و ...
هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد.
بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را.
بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد.
حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:
من كاري با كسي ندارم، فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم.
نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد.
ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميكني.
تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد.
اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود.
گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعتها كناربساطش نشستم تا اين كه
چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود.
دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد.
بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم.
توي آن اما جز غرور چيزي نبود.
جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت.
فريب خورده بودم، فريب.
دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود!
فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم.
ميخواستم يقه نامردش را بگيرم.
عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم.
به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم.
اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم.
بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم،
صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم.
به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت زياد از خيابان خلوتي مي گذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان، پسركي پاره آجري را به سمت آن مرد پرتاب كرد.
پاره آجر به اتومبيل آن مرد برخورد كرد. مرد به سرعت توقف كرد و از اتومبيلش پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه سنگيني ديده است.
به طرف پسرك رفت و او را مورد عتاب قرار داد.
پسرك گريان و نالان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو جايي كه برادر فلجش روي زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك با گريه گفت: آقا انجا خيابان خلوتي است.
برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من چون توانايي بلند كردن او را ندارم براي اينكه شما را متوقف كنم مجبور از پاره آجر استفاده كنم و مرد بسيار متأثر شد...
و هرگز در زندگي آنقدر با سرعت حركت نكنيد كه ديگران براي جلب توجه شما، پاره آجر به سويتان پرت كنند.
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.
اما بعضي از اوقات به او گوش نمي دهيم و با سرعت و همه تلاشمان به دنبال اهداف خود هستيم.
گهگاه براي جلب توجه ما خدا مجبور مي شود پاره آجر به سمت ما پرتاب كند
اما چنين نشد ! در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را زير زمين بخزد و هرگز نتوانست با بال هايش پرواز كند.
آن شخص مهربان نفهميد كه ...
محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود، تا با آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.
گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر مي كرد بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم، فلج مي شديم به اندازه كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم.
من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم.
اين داستان زني است كه برايتان نقل مي شود:
پسر زني به سفر دوري رفته بود و ماه ها بود كه از او خبري نداشتند. بنابراين زن دعا ميكرد كه او سالم به خانه باز گردد. اين زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان مي پخت
و هميشه يك نان اضافه هم مي پخت و پشت پنجره مي گذاشت تا رهگذري گرسنه كه از آنجا مي گذشت نان را بر دارد. هر روز مردي گوژ پشت از آنجا مي گذشت و نان را بر ميداشت
و به جاي آنكه از او تشكر كند مي گفت:
((كار پليدي كه بكنيد با شما مي ماند و هر كار نيكي كه انجام دهيد به شما باز مي گردد))
اين ماجرا هر روز ادامه داشت تا اينكه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت ناراحت و رنجيده شد. او به خود گفت: او نه تنها تشكر نمي كند بلكه هر روز اين جمله ها را به زبان مي آورد . نمي دانم منظورش چيست؟
يك روز كه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت كاملاً به تنگ آمده بود تصميم گرفت از شر او خلاص شود. بنابر اين نان او را زهر آلود كرد و آن را با دستهاي لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : اين چه كاري است كه ميكنم ؟
بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان ديگري براي مرد گوژ پشت پخت. مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف هاي معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت.
آن شب در خانه پير زن به صدا در آمد. وقتي كه زن در را باز كرد ، فرزندش را ديد كه نحيف و خميده با لباسهايي پاره پشت در ايستاده بود. او گرسنه، تشنه و خسته بود در حالي كه به مادرش نگاه مي كرد، گفت: مادر اگر اين معجزه نشده بود نمي توانستم خودم را به شما برسانم.
در چند فرسنگي اينجا چنان گرسنه و ضعيف شده بودم كه داشتم از هوش مي رفتم.
ناگهان رهگذري گوژ پشت را ديدم كه به سراغم آمد . او لقمه اي غذا خواستم و او يك نان به من داد و گفت :
(( اين تنها چيزي است كه من هر روز ميخورم امروز آن را به تو مي دهم زيرا كه تو بيش از من به آن احتياج داري.))
وقتي كه مادر اين ماجرا را شنيد رنگ از چهره اش پريد. به ياد آورد كه ابتدا نان زهرآلودي براي مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه نداي وجدانش گوش نكرده بود و نان ديگري براي او نپخته بود، فرزندش نان زهر آلود را مي خورد.
به اين ترتيب بود كه آن زن معناي سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دريافت:
((هر كار پليدي كه انجام مي دهيم با ما مي ماند و نيكي هايي كه انجام مي دهيم به ما باز ميگردند))
زماني در شهرِ باستانيِ اَفکار، دو مردِ دانشمند زندگي مي کردند که با هم بد بودند و دانشِ يکديگر را به چيزي نمي گرفتند. زيرا که يکي وجود خدايان را انکار مي کرد و ديگري به آن ها اعتقاد داشت. يک روز آن دو مرد يکديگر را در بازار ديدند و در ميان پيروانِ خود در باره وجود يا عدمِ خدايا به جر و بحث پرداختند. و پس از چند ساعت جدال از هم جدا شدند. آن شب منکرِ خدايان به معبد رفت و در برابر محراب خود را به خاک انداخت و از خدايان التماس کرد که گمراهي گذشته او را ببخشايند. درهمان ساعت آن دانشمند ديگر، آن که به خدايان اعتقاد داشت، کتاب هاي مقدسِ خود را سوزاند. زيرا که اعتقادش را از دست داده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از او خواست تا جای زخمهایش را نشان دهد. پسر شلوارش را بالا زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستند
در دهکده اي کوچک مردي زندگي مي کرد که به ابله بودن اشتهار داشت و ابله هم بود. تمام آبادي مسخره اش مي کردند. ابلهي تمام عيار بود و مردم کلي با او تفريح مي کردند.ولي او از بلاهت خود خسته شد. بنابر اين از مرد عاقلي راه چاره را پرسيد.
مرد عاقل گفت:
- مساله اي نيست! ساده است. وقتي کسي از کسي تعريف کرد تو انکار کن.
اگر کسي ادعا مي کند که " اين آدم مقدس است " فوري بگو " نه ! خوب مي دانم که گناهکار است " اگر کسي بگويد " اين کتابي معتبر است " فوري بگو " من خوانده و مطالعه کرده ام " نگران نباش که آن را خوانده يا نخوانده اي راحت بگو " مزخرف است!"
اگر کسي بگويد اين نقاشي يک اثر هنري بزرگ است " راحت بگو " اين هم شد هنر؟ چيزي نيست مگر کرباس و رنگ. يک بچه هم مي تواند آن را بکشد". انتقاد کن انکار کن دليل بخواه و پس از هفت روز به ديدنم بيا.
بعد از هفت روز آبادي به اين نتيجه رسيد که اين شخص نابغه است : " ما خبر از استعدادهاي او نداشتيم و اينکه او در هر موردي اينقدر نبوغ دارد. نقاشي را نشان او مي دهي و او خطاها را به شما نشان مي دهد. کتابهاي معتبر را نشان او مي دهي و او اشتباهات و خطا ها را گوشزد مي کند. جه مغز نقاد شگرفي! چه تحليل گر و نابغه بزرگي! "
پس از هفت روز پيش مرد عاقل رفت و گفت:
- ديگر احتياج به صلاح و مصلحت تو ندارم. تو آدم ابلهي هستي!
تمام آبادي به اين آدم فرزانه معتقد بودند و همه مي گفتند:" چون نابغه ما مدعي است اين مرد آدمي ابله است پس حتماً او بايد ابله باشد."
صبح
هنگامیکه از خواب بر خواستم به آسمان نگاه کردم و
گفتم:خدایا مرا ببخش برای همه وظایفی که بر دوشم بوده ولی تا به
امروز آن ها را انجام نداده ام. هنوز چند دقیقه ای از
گفتن این جمله نگذشته بود که کودک سه ساله ام با سر و صدا وارد شد و
گفت:"مادر با من بازی می کنی؟ او با چنان شور و حرارت و خواهشی از من
این تقاضا را کرد که مجبور شدم به او پاسخ مثبت دهم. بعد از چند ساعت بی
وقفه بازی کردن توانستیم بین انواع کامیون و تفنگ و عروسک و کلاه های
کهنه و خنده های بلند، هزاران افکار خاص و صد ها امید و رویا رابا هم
تقسیم کنیم.
شب وقتی زمان دعا رسید
او را دیدم که در اتاقش دست هایش را رو به آسمان کرده و آهسته زمزمه می
کند:
"خدایا به خاطر بازی
امروز با مادرم از تو سپاسگذارم."و من فهمیدم امروز تنها روزی بود که وقتم
را بیهوده تلف نکردم و وظیفه ام را به خوبی انجام دادم و برای
کودکم روز بسیار باشکوهی را در خاطرش به ثبت رساندم.
آن شخص گفت: آنچه خلاصه علم است به دست آورده ام. دانشمند از او پرسيد: که خلاصه علم چيست؟
گفت: پنج چيز است:
اول: آنکه تا راست به اتمام نرسد، دروغ نگويم.
دوم: آنکه تا حلال منتهي نشود، دست به حرام دراز نکنم.
سوم: آنکه تا از تفتيش نفس خود فارغ نشدم، به جستجوي عيب مردم نپردازم.
چهارم: آنکه تا خزانه رزق خداوند به آخر نرسد، به در هيچ مخلوق احتياج نبرم.
پنجم: آنکه تا قدم در بهشت ننهم، از کيد شيطان و از غرور نفس نافرمان، غافل نباشم
گفت: سلام!
گفتم: سلام!
معصومانه گفت: می مانی؟
گفتم : تو چطور؟
محکم گفت: همیشه می مانم!
گفتم: می مانم.
روزها گذشت. روزی
عزم رفتن کرد. گفتم: تو که گفته بودی می
مانی؟!
گفت: نمی توانم!
قول ماندن به دیگری داده ام .... باید
بروم!
خدا شکر سالم است، چشم ها و دست ها و پاهای کوچکش همه در اندازه های کوچکتر و لبخند شیرینش، دورانی سختی را به پایان رساندی و موجود زنده ای را درخود پروراندی و به خواست خداوند به او زندگی بخشیدی و اکنون معنابخش یکی از زیباترین کلمات عالم هستی، مادر
-- طفلک بیچاره! معلوم نیست از
گرسنگی مرده یا از سرما!
-- حتماً یکی از این بچه
های خیابونه که از دست مامورهای جمع آوری دررفته.
دومی جمله اش رابا چنان لحنی ادا کرد که گویا در مورد موجودی غیر
انسان حرف میزند، گویا کسی داستان دخترک
کبریت فروش را برایش تعریف نکرده بود.
پدر راهنمایی می کرد و پسر در
حالی که نگاهش با چپ و راست شدن دست پدرش همراه شده بود به سخنانش گوش می
کرد.
-- زن مثل گردو می مونه باید خردش کرد و بعد
مغزش را درآورد و جوید.
-- زن مثل زعفرونه باید
حسابی بکوبیش تا خوب عطر و رنگ بده.
-- زن مثل نمد
میمونه باید یک نقشی بهش داد و تا میخوره کوبید تو سرش تا شکل
بگیره.
-- زن مثل ……………
پسر فریاد کشید : مواظب باش داره می سوزه …
پدر دستش را گزید و برسرش کوبید و گفت: خدا به دادم برسه، بيچاره شدم،
این عزیزترین لباس مادرته!!
پول که نداشت، هرچی هم نامه نوشته بود به سازمان و دانشگاه، پولی
برای تحقیقاتش
ندادن. تو خوابگاه روی
تختش دراز کشیده بود که از بلندگو صداش کردن !!
رفت دم
در ..... یه مرد شیک با یک دسته گل
به استقبالش اومد و بدون اینکه حرفی بزنه گل و یک پاکت رو
به دستش داد و رفت !! طاقت نداشت که
برسه توی اطاقش، همون جا پاکت رو باز کرد !! یه چک بود به مبلغ ۶
میلیون ... یه نامه هم بود
؟!
شروع کرد به خوندن نامه: بدین وسیله از شما دعوت می شود تا با سفر به کشور
ما ....
درجا خشکش زد ، دسته گل از دستش افتاد ، فکر می
کرد خواب می بینه !
دسته گل رو برداشت و
رفت ...
همش توی خواب کابوس می دید، دیگه کلافه شده بود. از خواب بیدار شد. می خواست بره تا یه قرص آرام بخش بخوره تا راحت بخوابه. ولی هرچی سعی کرد نتونست از جاش تکون بخوره. پتو رو زد کنار ! تازه یادش اومد که پاهاش رو توی جنگ از دست داده. باید از ته دل کمک می خواست تا یه نفر بیدار بشه و ......
ياد مردان رشيد سرزمين ايران جاودانه باد
روزي مردي نزد شيوانا آمد و از
فقر و تنگدستي گله كرد. او گفت كه در دهكده زميني كوچك و كلبه اي محقرانه دارد و متاسفانه دخل و خرجش كفاف تامين معاش خانواده را نمي دهد و هر روز از روز قبل فقير تر و تنگدست تر مي شود. او گفت كه در دهكده براي او كاري نيست و تمام
اهل خانه چشم اميدشان به اوست تا كاري براي خود دست و پا كند و درآمدي كسب
نمايد. اما هيچ كاري پيدا نمي شود و او نمي داند كه چه
كند؟
شيوانا از مرد پرسيد:" اگر تو همين الآن در راه
بازگشت به خانه بميري و از دنيا بروي. خانواده ات چه مي كنند!؟ "
مرد فكري كرد و گفت:" خوب آنها اول برايم عزاداري مي كنند و بعد چون گرسنه هستند و بايد براي خود غذايي دست و پا كنند
هـر چـه دارند را جمع مي كنند و زمين و كلبـه را مي فروشند و بــه
شهر ديگــري مي روند و در آنجا دسته
جمعي كار مي كنند تا خودشان را سير كنند. "
شيوانا از
مرد پرسيد:" اگر همين الآن زلزله اي بيايد و همه چيز حتي همان كلبه و زمين را از
بين ببرد و چيزي براي فروختن و كسي براي خريدن در دهكده
باقي نماند اما تو و خانواده و بقيه اهل دهكده به فرض محال
زنده بمانيد، آنگاه چه مي كنيد؟"
مرد تنگدست فكري كرد و
گفت:" خوب ! اندكي قوت لايموت جمع مي كنيم و دسته جمعي به
شهر ديگري مهاجرت مي كنيم و دسته جمعي هر جا كاري بود مستقر مي شويم و زندگي كولي وار را شروع مي كنيم!"
آنگاه
شيوانا تبسمي كرد و گفت:" خوب! حتما بايد بميري و يا حتما بايد زلزله اي بيايد تا تو و خانواده ات به خود تكاني بدهيد و
مهاجرت را شروع كنيد.
تا زنده اي كمي تلاش به خرج دهيد و اگر لازم آمد همين امشب مهاجرت را
شروع كنيد.
پير مرد روستا زاده ای بود که يک پسر و يک اسب داشت. روزی
اسب پيرمرد فرار کرد، همه همسايه ها برای دلداری به خانه پير مرد آمدند و گفتند:عجب
شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!
روستا
زاده پير جواب داد: از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسی من بوده
يا از بد شانسی ام؟ همسايه ها با تعجب جواب
دادن: خوب معلومه که اين از بد شانسيه!
هنوز يک هفته از اين ماجرا نگذشته بود که اسب پير مرد به همراه بيست
اسب وحشی به خانه بر گشت. اين بار همسايه
ها برای تبريک نزد پير مرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بيست اسب
ديگر به خانه بر گشت! پير مرد بار ديگر در جواب گفت: از کجا ميدانيد که اين از خوش
شانسی من بوده يا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پيرمرد در ميان اسب های وحشی،
زمين خورد و پايش شکست. همسايه ها بار ديگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پير گفت:
از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسی من بوده يا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسايه
ها با عصبانيت گفتند: خب معلومه که از بد شانسيه تو بوده پير مرد کودن!
چند روز بعد نيرو های دولتی برای سرباز گيری از
راه رسيدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ
در سر زمينی دور دست با خود بردند. پسر کشاورز پير به خاطر پای شکسته اش از اعزام،
معاف شد. همسايه ها بار ديگر برای تبريک به خانه پير مرد رفتند: عجب شانسی آوردی که
پسرت معاف شد! و کشاورز پير گفت:از کجا ميدانيد که...؟
فردی با هوش که در حال سفر کردن بود، سنگ با ارزشی را از
يک رودخانه پيدا کرد. روز بعد مسافری را ديد که بسيار گرسنه بود. فرد باهوش سفره اش
را باز کرد تا او را در غذای خود سهيم کند. مسافر گرسنه سنگ با ارزش را ديد و از وی
خواست تا سنگ را به او بدهد. او نيز بلا درنگ سنگ را به آن مسافر گرسنه داد. مسافر
در حالی که به خوشبختی خود ميباليد، آنجا را ترک کرد. او ميدانست که سنگ به حد کافی
ارزش دارد، تا او را در طول زندگی تامين کند. اما چند روز بعد بر گشت تا سنگ را به
صاحبش باز گرداند. او گفت من خيلی فکر کرده ام و ميدانم که اين سنگ چقدر با ارزش
است. اما آن را به شما باز ميگردانم تا شايد چيز بهتری به من هديه بدهی.
به من آن چيزی
را بده که در درون توست و تو را قادر ساخته که اين سنگ با ارزش را به من هديه
بدهی.
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِزيباروي کشاورزي
بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه
بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن
قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج
کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو
ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که
تو عمرش ديده بود به بيرون دويد.فکر کرد يکي از گاوهاي
بعدي، گزينه بهتري خواهد بود، پس به
کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه.
دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود!
در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري
شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر
باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و
از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند
بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و
لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد
جوان بود!در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار
گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد...
اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب
مردي، سالها، بيهوده سعي کرد
عشق زني را که بسيار دوست داشت، بر انگيزد.
اما سرنوشت سرشار از کنايه است، درست همان روزي که
زن پذيرفت که با او ازدواج کند، مرد فهميد
که او بيماري درمان ناپذيري دارد و مدت درازي زنده نمي ماند.
شش ماه بعد، زن در آستانهء مرگ از او خواست: قولي به
من بده: ديگر هرگز عاشق نشو. اگر اين اتفاق
بيفتد، هر شب بر مي گردم و تو را مي ترسانم. بعد چشمهايش را براي هميشه بر هم
گذاشت.
مرد ماهها سعي کرد از نزديک شدن
به زنان ديگر پرهيز کند، اما سرنوشت طنز خاص خودش را دارد و مرد دوباره عاشق
شد.
وقتي براي ازدواج آماده مي شد، روح عشق سابقش به
وعده اش عمل کرد و ظاهر شد و گفت: داري به
من خيانت مي کني. مرد پاسخ داد : سالها سعي کردم قلبم را تسليم تو کنم و تو جوابي
به من نمي دادي. فکر نمي کني براي شادي، سزاوار فرصت دوباره اي باشم؟ اما روح عشق
سابقش بهانه اي بر نمي تافت و هر شب از راه مي رسيد و او را مي ترساند.
جزئيات اتفاقاتي را که در طول روز براي مرد رخ داده
بود براي مرد تعريف مي کرد. مرد ديگر نمي
توانست بخوابد، و سر انجام تصميم گرفت نزد استادي برود.
به استاد گفت: روح بسيار زرنگي است. همه چيز را مي داند، تمام
جزئيات را! دارد نامزدي ام را بهم مي زند،
ديگر نمي توانم بخوابم، و تمام لحظه هايي که با نامزدم هستم، اعصابم ناراحت است.
احساس مي کنم کسي تماشايم مي کند. استاد به او آرامش داد و گفت: برويم اين روح را
برانيم.
آن شب وقتي روح برگشت، قبل از
اينکه کلمه اي بر زبان آورد، مرد گفت: تو
که اين قدر روح خردمندي هستي، بيا معامله اي با من بکن. تو تمام مدت مرا مي بيني،
حالا سوالي از تو مي پرسم. اگر درست گفتي نامزدم را ترک مي کنم و ديگر هرگز به زني
نزديک نمي شوم. اگر اشتباه گفتي، قول بده که ديگر به سراغم نيايي ، وگرنه به حکم
الهي، تا ابد در تاريکي سرگردان باشي.
روح با اعتماد به نفس بسيار، گفت: موافقم. امروز عصر در بقالي، يک
مشت گندم از داخل کيسه اي برداشتم. روح
گفت: ديدم سوالم اين است: چند دانه گندم در مشتم گرفتم؟ در همان لحظه روح فهميد که
نمي تواند به اين سوال پاسخ بدهد. براي اينکه محکوم به تاريکي ابدي نشود، تصميم
گرفت براي هميشه ناپديد شود.
دو روز بعد
مرد به خانه استاد رفت. آمده ام تشکر کنم. استاد گفت: از اين فرصت استفاده کنم تا درسي را به تو بياموزم که بخشي از وجود
توست.
اول، آن روح مدام به سراغت مي
آمد، زيرا مي ترسيدي. اگر مي خواهي از نفريني رها شوي، به آن اهميت نده .
دوم، آن روح از احساس گناه تو سوء استفاده مي کرد: وقتي خود
را گناهکار بدانيم، همواره، ناهشيارانه، منتظر مجازاتيم.
و سوم، کسي که تو را براستي دوست داشته باشد، وادارت نمي کند چنين قولي بدهي. اگر مي خواهي عشق را بفهمي،
آزادي را بياموز.
هنگامي كه بچه فيل بزرگ ميشود و قدرت شگرفتي مييابد، تنها كافي است ريسماني نازك به دور پاي فيل گره زده شود و به يك نهال كوچك بسته شود. جالب اينكه فيل هيچ تلاشي براي آزاد كردن خودش نميكند.
همچون فيلها، پاهاي ما نيز اغلب اسير باورهاي شكنندهاند، اما از آنجا كه در گذشته به قدرت تنة درخت عادت كردهايم، شهامت مبارزه را نداريم.
بي آنكه بدانيم كه تنها يك عمل متهورانه ساده... براي دست يافتن ما به موفقيت كافي است!
خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم
با خود فکر کرد و فکر کرد
اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم
خداوند به او داد
اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم
خداوند به او داد
اگر ..... اگر ....... واگر
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود
از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم
خداوند گفت باز هم بخواه
گفت چه بخواهم هر آنچه را که هست دارم
گفت بخواه که دوست بداری
بخواه که دیگران را کمک کنی
بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی
و او دوست داشت و کمک کرد
و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند
و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد
رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست
در نگاه و لبخند دیگران
خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر
اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود.
بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا
پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود. پس
تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه. اون همينطور يه پاکت
شيريني خريد.
اون خانم نشست رو يه
صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود. تا هم با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.
کنار دستش. اون جايي که پاکت شيريني اش بود يه
آقايي نشست روي صندلي و شروع کرد به خوندن
مجله اي که با خودش آورده بود.
وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت.
آقاهه هم يه دونه ورداشت. خانومه
عصباني شد ولي به روش نياورد. فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو
عجب رويي داره. اگه حال و حوصله داشتم
حسابي حالشو ميگرفتم.
هر يه دونه
شيريني که خانومه بر ميداشت. آقاهه هم يکي ور ميداشت.
ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره
بشه.
وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود.
خانومه فکر کرد. آه. حالا اين آقاي پر رو و
سو استفاده چي چه عکس العملي نشون ميده؟؟؟؟
آقا با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت دو قسمت
کرد و نصفشو داد خانومه و نصف ديگه شو خودش
خورد.
اه. اين ديگه خيلي رو ميخواد. خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش
در نميومد.
در حالي که حسابي قاطي کرده بود. بلند
شد و کتاب و اثاثش رو برداشت و عصباني رفت براي سوار شدن به
هواپيما.
وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما. يه
نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره.
که يک دفعه غافلگير شد. چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش
هست.
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا!
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند.
الو ... الو ... حمید ! تورو خدا قطع نکن، فقط گوش کن، منو ببخش ! از این حرفی که زدم منظوری نداشتم، نمیتونم حتی تصور کنم که بدون تو زندگی می کنم،
الو .... ( قطع تلفن )
اشک تو چشای قشنگ دختر جمع شده بود.
حرکت کرد!
۶۰ ....۸۰....۱۰۰....۱۲۰....۱۴۰... و ....
چشم هاشو بست
۱۶۰ و .....
موبایل دخترک زنگ زد! ولی کسی نبود که جواب بده!
(پیغام گیر گوشی فعال شد)
--- الو ، سلام نازنینم، چرا جواب نمیدی؟
از دستم ناراحتی؟ می دونم که تند رفتم، منم نمی تونم بدون تو زندگی کنم!
الو... !
چرا جواب نمیدی ! الو ...
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد.
اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي رسيد، مي گفت : توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد.
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سرداد و گفت : آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت : من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!? او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت : براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست.
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد. تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد.

