روزي مردي نزد شيوانا آمد و از
فقر و تنگدستي گله كرد. او گفت كه در دهكده زميني كوچك و كلبه اي محقرانه دارد و متاسفانه دخل و خرجش كفاف تامين معاش خانواده را نمي دهد و هر روز از روز قبل فقير تر و تنگدست تر مي شود. او گفت كه در دهكده براي او كاري نيست و تمام
اهل خانه چشم اميدشان به اوست تا كاري براي خود دست و پا كند و درآمدي كسب
نمايد. اما هيچ كاري پيدا نمي شود و او نمي داند كه چه
كند؟
شيوانا از مرد پرسيد:" اگر تو همين الآن در راه
بازگشت به خانه بميري و از دنيا بروي. خانواده ات چه مي كنند!؟ "
مرد فكري كرد و گفت:" خوب آنها اول برايم عزاداري مي كنند و بعد چون گرسنه هستند و بايد براي خود غذايي دست و پا كنند
هـر چـه دارند را جمع مي كنند و زمين و كلبـه را مي فروشند و بــه
شهر ديگــري مي روند و در آنجا دسته
جمعي كار مي كنند تا خودشان را سير كنند. "
شيوانا از
مرد پرسيد:" اگر همين الآن زلزله اي بيايد و همه چيز حتي همان كلبه و زمين را از
بين ببرد و چيزي براي فروختن و كسي براي خريدن در دهكده
باقي نماند اما تو و خانواده و بقيه اهل دهكده به فرض محال
زنده بمانيد، آنگاه چه مي كنيد؟"
مرد تنگدست فكري كرد و
گفت:" خوب ! اندكي قوت لايموت جمع مي كنيم و دسته جمعي به
شهر ديگري مهاجرت مي كنيم و دسته جمعي هر جا كاري بود مستقر مي شويم و زندگي كولي وار را شروع مي كنيم!"
آنگاه
شيوانا تبسمي كرد و گفت:" خوب! حتما بايد بميري و يا حتما بايد زلزله اي بيايد تا تو و خانواده ات به خود تكاني بدهيد و
مهاجرت را شروع كنيد.
تا زنده اي كمي تلاش به خرج دهيد و اگر لازم آمد همين امشب مهاجرت را
شروع كنيد.
فرصت

