تبليغاتX
************unco************ - پر رو

************unco************

پر رو

خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود.

بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا پرواز
هواپيما مدت زيادي مونده بود. پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه. اون همينطور يه پاکت شيريني خريد.

اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود. تا هم
با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.

کنار دستش. اون جايي که پاکت شيريني اش بود يه آقايي نشست
روي صندلي و شروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود.

وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت. آقاهه هم يه دونه ورداشت. خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد. فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب
رويي داره. اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم.

هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت. آقاهه هم يکي ور ميداشت.

ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه.

وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود. خانومه فکر کرد. آه. حالا
اين آقاي پر رو و سو استفاده چي چه عکس العملي نشون ميده؟؟؟؟

آقا با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت دو قسمت کرد
و نصفشو داد خانومه و نصف ديگه شو خودش خورد.

اه. اين ديگه خيلي رو ميخواد. خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد.

در حالي که حسابي قاطي کرده بود. بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت و عصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما.

وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما. يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر
داره. که يک دفعه غافلگير شد. چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست.

 

+نوشته شده در 87/06/01ساعت2:15توسط uncoboy |