تبليغاتX
************unco************ - آزادي

************unco************

آزادي

مردي، سالها، بيهوده سعي کرد عشق زني را که بسيار دوست داشت، بر انگيزد.
اما سرنوشت سرشار از کنايه است، درست همان روزي که زن پذيرفت که با او
ازدواج کند، مرد فهميد که او بيماري درمان ناپذيري دارد و مدت درازي زنده نمي ماند.
شش ماه بعد، زن در آستانهء مرگ از او خواست: قولي به من بده: ديگر هرگز
عاشق نشو. اگر اين اتفاق بيفتد، هر شب بر مي گردم و تو را مي ترسانم. بعد چشمهايش را براي هميشه بر هم گذاشت.
مرد ماهها سعي کرد از نزديک شدن به زنان ديگر پرهيز کند، اما سرنوشت طنز خاص خودش را دارد و مرد دوباره عاشق شد.
وقتي براي ازدواج آماده مي شد، روح عشق سابقش به وعده اش عمل کرد و ظاهر
شد و گفت: داري به من خيانت مي کني. مرد پاسخ داد : سالها سعي کردم قلبم را تسليم تو کنم و تو جوابي به من نمي دادي. فکر نمي کني براي شادي، سزاوار فرصت دوباره اي باشم؟ اما روح عشق سابقش بهانه اي بر نمي تافت و هر شب از راه مي رسيد و او را مي ترساند.
جزئيات اتفاقاتي را که در طول روز براي مرد رخ داده بود براي مرد تعريف مي
کرد. مرد ديگر نمي توانست بخوابد، و سر انجام تصميم گرفت نزد استادي برود.
به استاد گفت: روح بسيار زرنگي است. همه چيز را مي داند، تمام جزئيات
را! دارد نامزدي ام را بهم مي زند، ديگر نمي توانم بخوابم، و تمام لحظه هايي که با نامزدم هستم، اعصابم ناراحت است. احساس مي کنم کسي تماشايم مي کند. استاد به او آرامش داد و گفت: برويم اين روح را برانيم.
آن شب وقتي روح برگشت، قبل از اينکه کلمه اي بر زبان آورد، مرد گفت: تو
که اين قدر روح خردمندي هستي، بيا معامله اي با من بکن. تو تمام مدت مرا مي بيني، حالا سوالي از تو مي پرسم. اگر درست گفتي نامزدم را ترک مي کنم و ديگر هرگز به زني نزديک نمي شوم. اگر اشتباه گفتي، قول بده که ديگر به سراغم نيايي ، وگرنه به حکم الهي، تا ابد در تاريکي سرگردان باشي.
روح با اعتماد به نفس بسيار، گفت: موافقم. امروز عصر در بقالي، يک مشت
گندم از داخل کيسه اي برداشتم. روح گفت: ديدم  سوالم اين است: چند دانه گندم در مشتم گرفتم؟ در همان لحظه روح فهميد که نمي تواند به اين سوال پاسخ بدهد. براي اينکه محکوم به تاريکي ابدي نشود، تصميم گرفت براي هميشه ناپديد شود.
دو روز بعد مرد به خانه استاد رفت. آمده ام تشکر کنم. استاد گفت: از اين
فرصت استفاده کنم تا درسي را به تو بياموزم که بخشي از وجود توست.
اول، آن روح مدام به سراغت مي آمد، زيرا مي ترسيدي. اگر مي خواهي از نفريني رها شوي، به آن اهميت نده .
دوم، آن روح از احساس گناه تو سوء استفاده مي کرد: وقتي خود را گناهکار بدانيم، همواره، ناهشيارانه، منتظر مجازاتيم.
و سوم، کسي که تو را براستي دوست
داشته باشد، وادارت نمي کند چنين قولي بدهي. اگر مي خواهي عشق را بفهمي، آزادي را بياموز
.

+نوشته شده در 87/06/01ساعت2:35توسط uncoboy |