<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>************unco************</title>
<link>http://uncoboy.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 01 Dec 2008 17:58:23 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>زندگي </title>
<link>http://uncoboy.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; title=&quot;2i6vph.jpg&quot; href=&quot;http://irapic.com/view/2i6vph.jpg.html&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; alt=&quot;2i6vph.jpg&quot; title=&quot;2i6vph.jpg&quot; src=&quot;http://irapic.com/thumbs/1228257043.jpg&quot; style=&quot;width: 242px; height: 133px;&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مرگ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگرعشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگرعشق نيست چرا عاشقيم ؟
</description>
<pubDate>Mon, 01 Dec 2008 17:58:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=uncoboy&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>uncoboy</dc:creator>
<guid>http://uncoboy.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آب طلا</title>
<link>http://uncoboy.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>پیوسته درحال رشد باشید&lt;br /&gt;آرنولد گلاسکو:&lt;br /&gt;زمانی که به ناچارتسلیم ضرورت می شوید، آنچه که اتفاق می افتد، پیشرفت است. &lt;br /&gt;ویلرمک میلان : &lt;br /&gt;پیشرفت واقعی دراثردستیابی به حقایق نوین می باشد. &lt;br /&gt;رالف بارتن پری : &lt;br /&gt;مردی به اوج قابلیت وهنر خویش می رسد که به دنبال کمال بوده و ازاهداف غیرممکن پیوسته گریزان باشد. &lt;br /&gt;ازفرصت استفاده کنید.&lt;br /&gt;حضرت مسیح (ع): &lt;br /&gt;بخواه بهت خواهند داد. بجو، خواهی یافت. به دربکوب ، به رویت بازخواهد شد. زیرا هرکسی می خواهد دریافت می کند . جوینده، یابنده است ، بله هرکسی به دربکوبد به رویش بازخواهد شد. &lt;br /&gt;واندربرگ: &lt;br /&gt;توزیع مجدد فرصت ها و موقعیت ها مهم تراز توزیع ثروت است. &lt;br /&gt;ضرب المثل آلمانی : &lt;br /&gt;زمانی که خداوند مقامی را به انسان ارزانی می دارد به اندازه کافی به وی مغز خواهد داد تا آن را پرکند.&lt;br /&gt;صبورباشید: &lt;br /&gt;توماس جفرسون: &lt;br /&gt;نگران کارنداشتن و بی روزی ماندن نباش. زیرا مردی که مسلح به فنون حرفه اش است هیچ وقت بیکارنمی ماند.&lt;br /&gt;سوایل: &lt;br /&gt;مردی که صبوراست ، برهرچیز تسلط دارد.&lt;br /&gt;لانگ فلو: &lt;br /&gt;بگذاربپاخیزم و دست بکارشوم، تقدیرهرچه می خواهد باشد. درراه تحقق اهدافمان ازهیچ کوشش فروگذارنکنیم . بله یاد بگیر که ساعی باشی و صبوری پیشه سازی. &lt;br /&gt;به تحصیل علم بپردازید: &lt;br /&gt;جان گلن: &lt;br /&gt;هنوزهم می توانیم بسیاری ازچیزها را ازطبیعت و همدیگربیاموزیم.&lt;br /&gt;ضرب المثل ایرانی : &lt;br /&gt;یک پوند تحصیل، محتاج ده پوند عقل سلیم جهت به کاربستن است. &lt;br /&gt;بیشه شلی: &lt;br /&gt;هرچه بیشترمطالعه می کنیم بیشتر متوجه می شویم که نادان هستیم. &lt;br /&gt;براطلاعات خود بیفزایید: &lt;br /&gt;فردریک اکر: &lt;br /&gt;اطلاعات ، اساسی ترین جزء تجارت می باشد. به آنها چنگ بیندازو بدین سان پیشرفت را دو چندان کن. &lt;br /&gt;ویل دورانت: &lt;br /&gt;علم به ما آگاهی می دهد لیکن تنها فلسفه است که به ما خرد ارزانی می دارد. &lt;br /&gt;اسپنسر: &lt;br /&gt;زمانی که دانش و اطلاعات شخص منظم نباشد، هرچه بیشتربداند، بیشترآشفته می گردد.&lt;br /&gt;انگیزه های مناسبی را درزندگی برگزینید: &lt;br /&gt;دیوید آمبروز: &lt;br /&gt;اگراراده برد را داشته باشی به نیمی از کامیابی نائل گشته ای . حال اگرچنین اراده ای را نداشته باشی، نیمی از سرخوردگی را کسب کرده ای . &lt;br /&gt;مری راینهارت : &lt;br /&gt;زنان و مردانی که خواهان جهش هستند هیچ عاملی نمی تواند به اندازه منیت محبوس شده، کارآمد باشد.&lt;br /&gt;ویلیام اسلر: &lt;br /&gt;ما جهت افزودن خلق شده ایم نه برای کاستن. &lt;br /&gt;درست تصمیم بگیرید: &lt;br /&gt;ویلیام جیمز: &lt;br /&gt;زمانی که تصمیم گرفتید و زمان اجرا فرا رسید دیگر توجهی به پیامدها و بازتاب هایش نداشته باشید.&lt;br /&gt;رنه دوبوا: &lt;br /&gt;آدمی خویش را ازخلال تصمیم هایی شکل می دهد که شکل دهنده زیستگاه اوست.&lt;br /&gt;هارولد تایلور: &lt;br /&gt;ریشه و اساس کامیابی حقیقی این است که فرد اراده و عزم واقعی خویش را جهت بهترین بودن درامری به کارگیرد.&lt;br /&gt;ازاستعدادهایتان استفاده کنید:&lt;br /&gt;فرانسیس بیکن: &lt;br /&gt;استعدادهای ذاتی مثل گیاهان و درختان طبیعی می باشند که باید به واسطه دانش، هرس گشته و از عوامل مضردرامان باشند. &lt;br /&gt;آنتوان ریوارولی: &lt;br /&gt;ایده ها سرمایه هایی هستند که دردست اشخاص مستعد به سود دهی می رسند. &lt;br /&gt;ناپلئون بناپارت: &lt;br /&gt;مردم تنها نیازهای خود را مورد ملاحظه قرارداده ، لیکن نسبت به توانایی های خویش بی اعتنا، هستند. &lt;br /&gt;درزندگی اهل عمل باشید:&lt;br /&gt;روزولت: &lt;br /&gt;عاقل باش وعجله کن وقت را تلف نکن و یک کاری بکن برای خودت مقامی دست وپاکن، چرا معطلی. &lt;br /&gt;شکسپیر: &lt;br /&gt;عمل ، ظرافت است. &lt;br /&gt;هامیلتون هولت: &lt;br /&gt;هیچ چیزی با سرسری عمل کردن به دست نمی آید. کامیابی پایدارمستلزم تلاش پیگیروهمیشگی است.&lt;br /&gt;خلاق و مبتکر باشید: &lt;br /&gt;گوته: &lt;br /&gt;اگربخواهی چیزی را خلق کنی، باید خودت کسی باشی.&lt;br /&gt;جان استوارت میل : &lt;br /&gt;فرد مسلح به قوه ابتکار، قابل ترو تواناتر ازجماعت بدون خلاقیت است. &lt;br /&gt;جان راکفلر: &lt;br /&gt;اگرخواهان موفقیت هستی باید راه نارفته ای را بپیمایی تا کامیاب وممتاز شوی.&lt;br /&gt;اندیشه های خوبی را در فکرتان بپرورانید: &lt;br /&gt;پاکستن: &lt;br /&gt;صدای اندیشه قوی تراز صدا و غوغای توپ و تانک است. اندیشه قوی ترازارتش است. &lt;br /&gt;کلایسر: &lt;br /&gt;هرفکرخوبی ، رفته رفته زندگی ایده آل آینده ات را می سازد.&lt;br /&gt;فرانسیس بیکن: &lt;br /&gt;افکارلحظات خود را ثبت کن . زیرا اندیشه های غیرارادیت ، به مراتب کارآمدتر از افکارارادی می باشند.&lt;br /&gt;پیروزمندانه زندگی کنید: &lt;br /&gt;ویلیام جیمز: &lt;br /&gt;کامیابی همان جامه عمل پوشاندن به آمال و آرزوهای فردی است. &lt;br /&gt;چارلزلاکمن: &lt;br /&gt;کامیابی همان (A,B,C) است. یعنی توانایی، شکست ناپذیری و جسارت و شهامت.&lt;br /&gt;آرتورمورگان: &lt;br /&gt;کامیابی ، ماجرای بزرگ زندگی است.&lt;br /&gt;رازداری : &lt;br /&gt;حضرت محمد(ص) : &lt;br /&gt;درکارهای خود از رازپوشی کمک بجویید. &lt;br /&gt;کسی که نتواند راز خود را بپوشاند ازنهفتن رازدیگران ناتوان تراست. &lt;br /&gt;کسی که رازخود را بپوشاند اختیاردردست اوست.&lt;br /&gt;حضرت علی ( ع) : &lt;br /&gt;اسرارخویش را به کسی مگو زیرا سینه که ازحفظ رازخود به ستوه آید نباید ازحوصله بیگانگان انتظارامانت داشته باشد. &lt;br /&gt;سعدی : &lt;br /&gt;رازی که پنهان خواهی با کسی درمیان منه ، اگرچه دوست مخلص باشد که مرآن دوست را نیزدوستان مخلص باشد. &lt;br /&gt;شوپنهاور: &lt;br /&gt;اسرار شخص حال زندانیان را دارند که چون رها شود تسلط برآنها غیرمیسراست. &lt;br /&gt;فرصت: &lt;br /&gt;وین دایر: گذشته ها را گذرانده ایم وعده آینده را به هیچ یک ازما نداده اند. پس ما تنها زمان حال را دراختیار داریم. &lt;br /&gt;وین دایر: &lt;br /&gt;روزهای عمر ما ، ذخایرگرانبهای زندگی ما هستند.&lt;br /&gt;لحظات بین رویدادهای شیرین و دلپذیر، به اندازه همین رویدادها ارزش زیست و لذت بردن را دارند. &lt;br /&gt;مقام جادویی زمان حال را دریابید که زمانی یگانه ومنحصربه فرد است و شما با غرقه شدن درآن، مجالی برای افکارمسموم و رنج آورنمی یابید. &lt;br /&gt;فوربس : &lt;br /&gt;منتظر نباشید که شانس درخانه شما را بزند، اگرمایل هستید که به خانه شانس بروید و فرصت را بیابید به سراغ خانه اش بروید و درش را بکوبید. &lt;br /&gt;جان باروز: &lt;br /&gt;به دنبال فرصت ها عازم بلاد دور و صعود ازکوه مشکلات نشوید. اطراف خود را بنگرید گاهی بهترین فرصت ها جلوی دست شماست. &lt;br /&gt;تقوا و پرهیزگاری: &lt;br /&gt;کنفوسیوس: &lt;br /&gt;آیا کسی را دیده ای که یک روز تمام فکرو خیال خود را صرف تقوا کند، البته چنین کسانی هستند اما من ندیده ام. &lt;br /&gt;تقوا درآن است که عمل نیک را ازنتیجه آن والاتربشماریم. &lt;br /&gt;مرد بزرگ را می توان به راهی واداشت اما به پستی نمی رود. می توان اورا اغفال کرد اما ابله نمی شود. &lt;br /&gt;زنون : &lt;br /&gt;با تقوا و خوبی می توان عالم را خرید. &lt;br /&gt;افلاطون: &lt;br /&gt;به تقوا و پرهیزگاری عادت کنید که درآن توشه آخرت ونجات دنیاست. &lt;br /&gt;امام صادق (ع) : &lt;br /&gt;نگاه به زیادی نماز و روزه مرد نکنید بلکه به پرهیزگاری وامانت داری وی توجه کنید. &lt;br /&gt;قضاوت درباره دیگران : &lt;br /&gt;دکترجانسون: &lt;br /&gt;حتی خداوند هم به قضاوت نمی پردازد مگرپس ازآن که انسان عمرخود را به پایان برساند.&lt;br /&gt;وین دایر: &lt;br /&gt;تفاوت گل زیبا و علف هرز درداوری و قضاوت شما نهفته است. &lt;br /&gt;کنفوسیوس: &lt;br /&gt;مرد بزرگ یکطرفه قضاوت نمی کند. &lt;br /&gt;به قضاوت عمل بس نکن. ببین انگیزه عمل چه بود تا هرکس چنان که هست خود را به تو بنماید.&lt;br /&gt;شخصیت : &lt;br /&gt;وین دایر: &lt;br /&gt;شخصیت هرکس با رفتارش شناخته می شود نه با کلماتی که برزبان می آورد. &lt;br /&gt;اوضاع و شرایط زندگی ، شخصیت انسان را نمی سازد، بلکه نقاط ضعف وقوت او را آشکارمی کند. &lt;br /&gt;وین دایر: &lt;br /&gt;اعتبارو خوشنامی ازدریچه چشم دیگران معنی می شود؛ کنترل آن دردست شماست. تنها چیزی که عنان اختیارش را دردست دارید، شخصیت شماست. &lt;br /&gt;وین دایر: &lt;br /&gt;دارندگان شخصیت سالم نه تنها دربرابرتغییرمقاومت نمی ورزند بلکه می کوشند هرروز زندگی را با تغییرو تحول بیامیزند. &lt;br /&gt;هربرت کاسون: &lt;br /&gt;دربین مردم سه نوع افراد وجود دارد. &lt;br /&gt;1- آنهایی که همیشه به عقب نشینی می پردازند. &lt;br /&gt;2- آنهایی که درجا می زنند. &lt;br /&gt;3- آنهایی که دایم پیش می روند. &lt;br /&gt;موفقیت : &lt;br /&gt;وین دایر: &lt;br /&gt;آسانسوری که بتواند شما را به بالاترین طبقه موفقیت برساند، ازکارافتاده است و شما ناگزیرید که راهروی موفقیت را پله پله بالا بروید. &lt;br /&gt;موفقیت زمانی به دست می آید که با اطمینان و عزمی راسخ جهت تحقق آرزوهای خود گام برداریم و زندگی خود را آن طورکه مایلیم بسازیم. &lt;br /&gt;اگرمی خواهید درهرکاری پیروزمند باشید، باید این طرز فکررا که شکست خوردن بازنده بودن است ازسربه درکنید. &lt;br /&gt;برای انجام هرکاربرجسته وموفقیت آمیز، آرامش خیال، آشتی با خویش، اعتماد به نفس، انعطاف پذیری و چابکی و زیرکی لازم است. &lt;br /&gt;کنفوسیوس: &lt;br /&gt;مطالعه عمیق، ثبات قدم ، پرسش و تحقیق، اندیشه و تخیل مرد را به سوی کمال وموفقیت می کشاند. &lt;br /&gt;مرد فرزانه وموفق ازاین چیزها نفرت دارد: صحبت ازاعمال زشت دیگران ، بدگویی زیردستان ازبالادستان ، بی اعتنایی به آداب ازطرف بزدلان ، تصمیم سریتع ازطرف کم هوشان. &lt;br /&gt;مهرداد مهرین : &lt;br /&gt;هرموفقیتی ازدرون شروع شده است . تا انسان موفقیت را نخواهد و درراه تحصیلش جد وجهد نکند، محال است آن را به دست آورد. &lt;br /&gt;اعتماد به نفس: &lt;br /&gt;وین دایر: &lt;br /&gt;رابطه ای که ازدو نفر، یک نفربسازد ، هریک ازآنها نیم انسانی خواهد بود. &lt;br /&gt;درعزت نفس سخن از نفس درمیان است نه ازمال و مکنت و تایید و تحسین. &lt;br /&gt;امرسون : &lt;br /&gt;من می خواهم گریبان سرنوشت را بگیرم ؛ او نمی تواند سرمرا دربرابر زندگانی خم کند. &lt;br /&gt;سهل بن عبدالله : &lt;br /&gt;هرکس که برنفس خود مالک شد عزیزشد و برنفوس دیگران نیزمالک و مستولی شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 23:55:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=uncoboy&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>uncoboy</dc:creator>
<guid>http://uncoboy.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مشكل</title>
<link>http://uncoboy.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده 
است&lt;/span&gt;. &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست 
اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد&lt;/span&gt;.&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگيشان رفت و مشکل را با او در ميان 
گذاشت&lt;/span&gt;. &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که 
ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش سادهاى وجود دارد&lt;/span&gt;.&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو&lt;/span&gt;: 
&lt;br /&gt;«&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را 
به او بگو&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى 
تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد&lt;/span&gt;.»&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق 
تلويزيون نشسته بود&lt;/span&gt;. &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ 
متر است. بگذار امتحان کنم&lt;/span&gt;. &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;سپس با صداى معمولى از همسرش 
پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد&lt;/span&gt;. &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بعد بلند شد و يک 
متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى 
نيامد&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ 
متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى 
نشنيد&lt;/span&gt; . &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش 
راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد&lt;/span&gt;. &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اين بار جلوتر رفت و 
درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم:خوراک مرغ&lt;/span&gt; !!!&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;نتيجه اخلاقى&lt;/span&gt;: &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر میکنيم در ديگران نباشد و شاید در خود 
ما باشد&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 23:24:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=uncoboy&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>uncoboy</dc:creator>
<guid>http://uncoboy.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هر شب يك دعا كن</title>
<link>http://uncoboy.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;b&gt;&lt;font color=&quot;#800000&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;زن کشاورزی 
بیمار شد، کشاورز به سراغ یک راهب بودایی رفت و از او خواست برای همسرش دعا 
کند&lt;/span&gt;.&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;راهب دست به دعا بر داشت و از 
خدا خواست همه بیماران را شفا بخشد. ناگهان کشاورز دعای او را قطع کرد و گفت&lt;/span&gt; 
: &lt;br /&gt;&quot; &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;صبر کنید! از شما خواستم برای همسرم دعا کنید و شما دارید 
برای همه بیماران دعا می کنید&lt;/span&gt;! &quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;راهب گفت : &quot;من 
دارم برای همسرت دعا می کنم&lt;/span&gt;.&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;کشاورز گفت&lt;/span&gt;: 
&lt;br /&gt;&quot; &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اما برای همه دعا کردید، با این دعا، ممکن است حال همسایه 
ام که مریض است، خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمی آید&lt;/span&gt;. &quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;راهب گفت&lt;/span&gt; : &lt;br /&gt;&quot; &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;تو چیزی از درمان نمی 
دانی،&lt;/span&gt; &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;وقتی برای همه دعا می کنم دعاهای خودم را با دعاهای 
هزاران نفر دیگری که همین الان برای بیماران خود دعا می کنند، متحد می کنم،&lt;/span&gt; 
&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;وقتی این دعاها با هم متحد شوند، چنان نیرویی می یابند که تا 
درگاه خدا می رسند و سود آن نصیب همگان می شود&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;دعا 
های&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; جدا جدا و منفرد، نیروی چندانی ندارد و 
به جایی نمی رسد&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;!&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;&quot; dir=&quot;rtl&quot; class=&quot;MsoNormal&quot;&gt;&lt;font face=&quot;Tahoma&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; &lt;/span&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 23:22:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=uncoboy&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>uncoboy</dc:creator>
<guid>http://uncoboy.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پدر و پسر</title>
<link>http://uncoboy.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد&lt;/span&gt;.&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی&lt;/span&gt;!&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی&lt;/span&gt;!&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;پاسخ شنید: کی هستی؟&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو&lt;/span&gt;!&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;باز پاسخ شنید: ترسو&lt;/span&gt;!&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن&lt;/span&gt;....&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان 
هستی&lt;/span&gt;!&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان 
هستی&lt;/span&gt;!&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش 
توضیح داد&lt;/span&gt;: &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;مردم میگویند که این انعکاس کوه است.&lt;/span&gt; 
&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است&lt;/span&gt;. &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;هرچیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عینا&quot; به تو جواب میدهد؛&lt;/span&gt; 
&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب بوجود می آید&lt;/span&gt; &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی 
آورد&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد 
داد&lt;/span&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 23:21:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=uncoboy&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>uncoboy</dc:creator>
<guid>http://uncoboy.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قدرت كلمات</title>
<link>http://uncoboy.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از 
آنها به داخل گودال عميقي افتادند&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;. &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بقيه 
قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است&lt;/span&gt; 
&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;به دو قورباغه ديگر گفتند : ديگر چاره ايي نيست. شما به زودي 
خواهيد مرد&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt;. &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;دو قورباغه حرفهاي آنها 
را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج 
شوند&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که 
دست از تلاش برداريد&lt;/span&gt; &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;چون نمي توانيد از گودال خارج شويد به 
زودي خواهيد مرد&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته 
هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت&lt;/span&gt;.&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد&lt;/span&gt;.&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از 
گودال تلاش مي کرد&lt;/span&gt;.&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بقيه قورباغه ها 
فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt;. &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره 
از گودال خارج شد&lt;/span&gt;. &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه 
ها از او پرسيدند: مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي؟&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده 
که ديگران او را تشويق مي کنند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 23:21:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=uncoboy&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>uncoboy</dc:creator>
<guid>http://uncoboy.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بساط شيطان</title>
<link>http://uncoboy.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را 
پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت.&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt; &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;مردم دورش 
جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند&lt;/span&gt;. 
&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص، ‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌ طلبي 
و&lt;/span&gt; ... &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي 
مي‌داد&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ 
پاره‌اي از روحشان را&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و 
بعضي آزادگيشان را&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند 
جهنم مي‌داد&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه 
نفرتم را توي صورتش تف كنم&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;انگار ذهنم را خواند. 
موذيانه خنديد و گفت&lt;/span&gt;: &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;من كاري با كسي ندارم،‌ فقط 
گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;نه 
قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم&lt;/span&gt;. 
&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق 
مي‌كني&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات 
مي‌دهد&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب 
مي‌خورند&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين 
بود&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و 
گفت&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;ساعت‌ها كناربساطش نشستم تا اين كه&lt;/span&gt; 
&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر 
بود&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم 
گذاشتم&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي 
از شيطان بدزدد&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بگذار يك بار هم او فريب 
بخورد&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز 
كردم&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;توي آن اما جز غرور چيزي نبود&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;فريب خورده بودم، فريب&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;دستم را روي قلبم 
گذاشتم،‌نبود&lt;/span&gt;! &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا 
گذاشته‌ام&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. 
تمام راه خدا خدا كردم&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;مي‌خواستم يقه نامردش را 
بگيرم&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس 
بگيرم&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود&lt;/span&gt;. 
&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بلند شدم تا 
بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;صداي قلبم 
را&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را 
بوسيدم&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;به شكرانه 
قلبي كه پيدا شده بود&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 23:20:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=uncoboy&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>uncoboy</dc:creator>
<guid>http://uncoboy.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> پاره آجر لازمه؟ </title>
<link>http://uncoboy.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;روزي مردي ثروتمند در اتومبيل 
جديد و گران قيمت خود با سرعت زياد از خيابان خلوتي مي گذشت&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;. 
&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان، پسركي 
پاره آجري را به سمت آن مرد پرتاب كرد&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;پاره آجر به 
اتومبيل آن مرد برخورد كرد. مرد به سرعت توقف كرد و از اتومبيلش پياده شد و ديد كه 
اتومبيلش صدمه سنگيني ديده است&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;به طرف پسرك رفت و او 
را مورد عتاب قرار داد&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;پسرك گريان و نالان بالاخره 
توانست توجه مرد را به سمت پياده رو جايي كه برادر فلجش روي زمين افتاده بود جلب 
كند&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;پسرك با گريه گفت: آقا انجا خيابان خلوتي 
است&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده 
و من چون توانايي بلند كردن او را ندارم&lt;/span&gt; &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;براي اينكه شما را 
متوقف كنم مجبور از پاره آجر استفاده كنم و مرد بسيار متأثر شد&lt;/span&gt;...&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;و هرگز در زندگي آنقدر با سرعت حركت نكنيد كه ديگران براي جلب توجه شما، 
پاره آجر به سويتان پرت كنند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;خدا در روح ما زمزمه مي 
كند و با قلب ما حرف مي زند&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اما 
بعضي از اوقات به او گوش نمي دهيم و با سرعت و همه تلاشمان به دنبال اهداف خود 
هستيم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;گهگاه براي جلب توجه ما خدا مجبور مي شود پاره آجر به سمت ما 
پرتاب كند&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 23:20:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=uncoboy&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>uncoboy</dc:creator>
<guid>http://uncoboy.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كرم ابريشم</title>
<link>http://uncoboy.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;روزي سوراخ كوچكي در يك 
پيله ظاهر شد&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;. &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;شخصي 
نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ كوچك پيله را تماشا 
كرد&lt;/span&gt;.&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و 
به نظر رسيد كه خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد&lt;/span&gt;.&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;آن شخص مصمم شد كه به پروانه كمك كند و با برش 
قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد&lt;/span&gt;. &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;پروانه به راحتي از پيله 
خارج شد، اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند&lt;/span&gt;.&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد&lt;/span&gt;. &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود و از جپه او محافظت 
كند&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اما چنين نشد ! در واقع پروانه ناچار شد همه عمر 
را زير زمين بخزد و هرگز نتوانست با بال هايش پرواز كند&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;آن شخص مهربان نفهميد كه&lt;/span&gt; ... &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;محدوديت پيله 
و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود،&lt;/span&gt; 
&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;تا با آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به 
او امكان پرواز دهد&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا 
نياز داريم&lt;/span&gt;. &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اگر خداوند مقرر مي كرد بدون هيچ مشكلي زندگي 
كنيم، فلج مي شديم به اندازه كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز 
كنيم&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار 
داد، تا قوي شوم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;font color=&quot;#800000&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/b&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 23:20:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=uncoboy&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>uncoboy</dc:creator>
<guid>http://uncoboy.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نان نيكويي</title>
<link>http://uncoboy.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;font face=&quot;Tahoma&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;كار پليدي كه انجام مي دهيم با ما مي ماند و نيكي هايي كه 
انجام مي دهيم به ما باز ميگردند&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;.&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اين 
داستان زني است كه برايتان نقل مي شود&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;پسر زني به 
سفر دوري رفته بود و ماه ها بود كه از او خبري نداشتند&lt;/span&gt;. &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بنابراين زن دعا ميكرد كه او سالم به خانه باز گردد&lt;/span&gt;. &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اين زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان مي پخت&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;و هميشه يك نان اضافه هم مي پخت و پشت پنجره مي گذاشت&lt;/span&gt; &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;تا رهگذري گرسنه كه از آنجا مي گذشت نان را بر دارد&lt;/span&gt;. &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;هر روز مردي گو‍ژ پشت از آنجا مي گذشت و نان را بر ميداشت&lt;/span&gt; 
&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;و به جاي آنكه از او تشكر كند مي گفت&lt;/span&gt;: &lt;br /&gt;((&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;كار پليدي كه بكنيد با شما مي ماند و هر كار نيكي كه انجام دهيد به شما 
باز مي گردد&lt;/span&gt;))&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اين ماجرا هر روز ادامه داشت&lt;/span&gt; 
&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;تا اينكه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت ناراحت و رنجيده شد&lt;/span&gt;. 
&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;او به خود گفت: او نه تنها تشكر نمي كند بلكه هر روز اين جمله ها 
را به زبان مي آورد . نمي دانم منظورش چيست؟&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;يك روز كه 
زن از گفته هاي مرد گو‍ژ پشت كاملاً به تنگ آمده بود تصميم گرفت از شر او خلاص 
شود&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt;. &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بنابر اين نان او را زهر آلود 
كرد و آن را با دستهاي لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : اين چه كاري 
است كه ميكنم ؟&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بلافاصله نان را برداشت و در تنور 
انداخت و نان ديگري براي مرد گوژ پشت پخت&lt;/span&gt;. &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;مرد مثل هر روز 
آمد و نان را برداشت و حرف هاي معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت&lt;/span&gt;. 
&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;آن شب در خانه پير زن به صدا در آمد&lt;/span&gt;. &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;وقتي كه زن در را باز كرد ، فرزندش را ديد&lt;/span&gt; &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;كه 
نحيف و خميده با لباسهايي پاره پشت در ايستاده بود&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt;. 
&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;او گرسنه، تشنه و خسته بود در حالي كه به مادرش نگاه مي 
كرد، گفت&lt;/span&gt;: &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;مادر اگر اين معجزه نشده بود نمي توانستم خودم 
را به شما برسانم&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;در چند فرسنگي 
اينجا چنان گرسنه و ضعيف شده بودم كه داشتم از هوش مي رفتم&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;ناگهان رهگذري گو‍ژ پشت را ديدم كه به سراغم آمد&lt;/span&gt; . &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;او لقمه اي غذا خواستم و او يك نان به من داد و گفت&lt;/span&gt; :&lt;br /&gt;(( 
&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اين تنها چيزي است كه من هر روز ميخورم امروز آن را به تو مي دهم 
زيرا كه تو بيش از من به آن احتياج داري&lt;/span&gt;.))&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;وقتي كه 
مادر اين ماجرا را شنيد رنگ از چهره اش پريد&lt;/span&gt;. &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;به ياد آورد 
كه ابتدا نان زهرآلودي براي مرد گوژ پشت پخته بود&lt;/span&gt; &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;و اگربه 
نداي وجدانش گوش نكرده بود و نان ديگري&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt; 
براي او نپخته بود،&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span lang=&quot;fa&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;فرزندش نان زهر آلود را 
مي خورد&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;به اين ترتيب بود كه آن زن معناي سخنان 
روزانه مرد گوژ پشت را دريافت&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;((&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;هر كار پليدي كه انجام 
مي دهيم با ما مي ماند و نيكي هايي كه انجام مي دهيم به ما باز 
ميگردند&lt;/span&gt;))&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 23:19:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=uncoboy&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>uncoboy</dc:creator>
<guid>http://uncoboy.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
